تبليغاتX
اگه چشمات بگن آره
برای اخرین بار

برای آ خرین بار خدا کنه بباره

تو این شب کویری یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من تو رو ندیدم انگار

بگو بگو که هستی برای آخرین بار

وقتی دوری تنهایی نزدیکه

قلبم بی تو میترسه تاریکه

چه لحظه ها که بی تو یکی یکی گذشتن

عمرم رو بردن اما یه لحظه بر نگشتن

تو چشم من نگاه کن من رو به گریه نسپار

حالا که با تو هستم برای اولین بار


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ یکشنبه سی ام مهر 1385 14:34
عشق چیست؟

به گل گفتم: عشق چیست؟

گفت: از من خوشگل تر پروانه است

به پروانه گفتم عشق چیست ؟

گفت : از من زیبا تر شمع است

به شمع گفتم : عشق چیست ؟

گفت : از من سوزان تر عشق است

به عشق گفتم : آخر تو چیستی ؟

گفت نگاهی بیش نیستم!!

نگاهت را از من نگير كه با آن عالمي دارم


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 12:48
به نام محبوب ترین محبوبان

عشق يعني:

مناجات شب هاي تنهايي

وضو با قطرات اشك گرفتن

عشق يعني:

روزي بي صدا بار سفر بستن و رفتن

عشق يعني:

چون خورشيد تابيدن بر شب هاي دوست وچون برف ذوب شدن بر غم هاي دوست

عشق يعني:

پرستش بدون چشمداشت

نيايش بدون خواهش 

ستايش بي صدا 

رفاقت بي جفا 

و

صداقت بي ريا

 

 

 

 


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ پنجشنبه بیستم مهر 1385 10:40
نگاهی میکنی ما را .....................

نگاهی میکنی ما را .....................

مگه عاشق ندیدی تو ؟........................

یا شاید دیدیو       رسواترین عاشق ندیدی تو ............

یا ما مجنونیمو خونه خرابی عالمی داره ................

یا عشقت مونده و دست از سر ما بر نمیداره ........ ( خدا نکنه )

خداییش فرقیم انگار نداره ............

یا اگه داره دل رسوایه ما بند کرده و بازم گرفتاره........

 

الهی دلخوشی باشه پناهت

گلای رازقی تنپوش راهت

الهی خوش خبر باشه قناری

بخونه تا خروسخون چشم براهت

صفای دیدنت ای قصه نور

من و با خود ببر تا آخر دور

گلای پیرهنت یاس و اقاقی

بمونم منتظر تا قصه باقی.....................................................


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ یکشنبه شانزدهم مهر 1385 10:27
تو ماندگاری تودلم..........

خانه خراب تو شدم

به سوی من روانه شو

سجده به عشقت میزنم

منجی جاودانه شو

ای کوه پر غرور من

سنگ صبور تو منم

ای لحظه ساز عاشقی

عاشق با تو بودنم

روشن ترین ستاره ام

می خواهمت ... می خواهمت ... !

تو ماندگاری در دلم

می دانمت ... می دانمت ... !

ای همه وجود من

نبود تو نبود من

 


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 10:26
من هم خيلی تنهام

يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛

آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». بهش لبخند زدم

و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز ديگه بهم گفت: «مي‌خوام تا ابد

باهات بمونم؛ آخه مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام».

بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من

هم خيلي تنهام». يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه

جاي دور، جايي كه هيچ مزاحمي نباشه. بعد كه همه

چيز روبراه شد تو هم بيا. آخه مي‌دوني؟ من اينجا

خيلي تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.

فكر خوبيه. من هم خيلي تنهام». يه روز تو نامه‌ش

نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟

من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند كشيدم و

زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.من هم خيلی

تنهام». يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت: «من

قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم. آخه

مي‌دوني؟ من اينجا خيلي تنهام». براش يه لبخند

كشيدم و زيرش نوشتم: «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.

من هم خيلي تنهام».

حالا ديگه اون تنها نيست و من از اين بابت خيلی

خوشحالم و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه اينه که

نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام ...


                                                                        تقدیم به اونکه من را با تنهایام تنها گذاشت


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 10:16
دلم برات تنگ شده

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

            چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن..

                          .نميخوام بگم که مثل گلی...
                      چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...

نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخروم ميشه...

نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...

نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...

           چقدر سخته هر لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ سه شنبه یازدهم مهر 1385 13:17
برای عشقم

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق شد چه كند؟ من هم زير آننوشتم:بايد صبر كند براي بار دوم كه از آنجا گذر كردم زير نوشته ي من كسي نوشته بود:اگر صبر نداشته باشد چه كند؟من هم با بي حوصلگي نوشتم:بميرد بهتراست، براي بار سوم كه از آنجا عبور مي كردم.انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم

 


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ یکشنبه نهم مهر 1385 16:19
برای ... عزیزم

 

روزی که به دنیا آمدی داشت باران می آمد اما هوا بارانی نبود

این فرشته ها بودند که گریه می کردن چون یکی از آنها گم شده بود وچه خوب شد که تو

به دنیا آمدی وچه خوب تر که دنیای من شدی.

بهترین صدای زندگی من طپش قلب توست

وقشنگ ترین روز زندگی من روز تولد تو

با من بمان وبدان که بی نهایت با صداقت تا قیامت دوستت دارم.


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ یکشنبه نهم مهر 1385 16:3

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

 

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

 

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

 

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

 

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

 

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

 

پس با تمام وجود فرياد مي زنم

 

دوستت دارم

 


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ شنبه هشتم مهر 1385 11:29
حرف های یک دل

نمی دانم که روزی خواهد آمد

                 که من تنهاتر از تنها بمیرم؟

در این کنج قفس زندان قلبم

              مثال یک پرستو پر بگیرم؟

نمی دانم رسد روزی که دیگر

                    سر شادی از این دنیا بگیرم؟

ولی ای کاش در هنگامه ی مرگ سراغی از دلی تنها بگیرم

   


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ شنبه هشتم مهر 1385 11:23
گذران

تا به کی باید رفت از دیاری به دیار دیگر

نتوانم نتوانم جستن هر زمان عشقی و یاری دیگر

کاش ما آن دو پرستو بودیم که همه عمر سفر می کردیم

از بهاری به بهار دیگر آه اکنون دیری ست

که فروخته در من گویی تیره  آواری از ابر گران

شب و روز

شب و روز

شب و روز

بگذار که فراموش کنم

تو چه هستی جز یک لحظه یک لحظه که چشمان مرا

می گشاید در بر هوت آگاهی؟

بگذار که فراموش کنم.


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ چهارشنبه پنجم مهر 1385 10:55
ارزو


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ سه شنبه چهارم مهر 1385 21:39
دوستت دارم...

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌
دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌
دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دو
ستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوست
ت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌
دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌د
ارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوس
تت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌د
وستت‌دارم‌دوستت‌دار
م‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دا
رم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
           


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ سه شنبه چهارم مهر 1385 21:26
(به تو نمی شه راست نگفت)

بازم دارم بچه ميشم مثل قديماي قديم
 مثل همون روزي كه ما به اين محله اومديم
 دوره ي هف سنگ سه قاپ دوره ي شوت يه ضرب و گل
رقص عزيز تيله ها طلوع هف رنگ يه پل
آخ ! اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود
كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود
تنهاتر از هميشه ام به تو نميشه راس نگفت
 نميشه اين حقيقت رو راحت و بي هراس نگفت
تنها تر از هميشه ام از نفس افتاده ترين
بچه ي بچه ام هنوز ساده ترين ساده ترين
آخ ! اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود
كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود
رفتي و بي تو كوچه اون كوچه ي آشنا نشد
بي تو محلمون پر از صداي بچه ها نشد
نها منم كه كوچه رو مثل قديما دوس دارم
منم كه چارشنبه سوري فشفشه بيرون ميارم
آخ ! اگه تو مونده بودي دنيا يه جور ديگه بود
كوچه به اون قشنگي كه همين ترانه ميگه بود


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ سه شنبه چهارم مهر 1385 12:28
خط سفيد كنار جاده

 

همه در خواب بودند جز ماه كه به ستاره هايش مي خنديد و روزگار كه حال دل

 من مي پرسيد و راه كه منتظرم بود درختان تماشايم مي كردند و

خط سفيد كنار جاده دم از رفاقت مي زد...

اي كاش كه با من بودي و تاريكي را مي ديدي كه چقدر با محبت بود و

غم را مي ديدي كه سر افكنده كنارم مي آمد در زندگي آن شب چه سخت

گذشت در سينه ي تنگم نفس سنگيني مي كرد دستهايم مي لرزيد و بغض

گلويم را مي فشرد همه در خواب بودند

 

 


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ سه شنبه چهارم مهر 1385 12:4
اگه چشمات بگن آره ...

رخت هر جنگ و می پوشم

          کوه و میذارم رو دوشم
                     موج و از دریا میگیرم
                             شیرهء سنگ و میدوشم
                                     میارم ماه و تو خونه
                                              می گیرم باد و نشونه
                                                     همه خاک زمینو
                                                            می شمُرم دونه به دونه
                                                                اگه چشمات  بگن آره
                                                                هیچ کدوم کاری نداره 
                                                              دنیارو کولم میگیرم
                                                     روزی صد دفعه می میرم
                                              میکَنم ستاره هارو
                                     جلوی چشات میگیرم
                           چشات حرمت زمینه
                     یه قشنگ نازنینه
           تو اگه بخوای نذارم
     هیچ کسی تورو ببینه
 اگه چشمات بگن آره
 هیچ کدوم کاری نداره
        چشم ماه و در میارم
                یه نورده بون میذارم
                       عکس چشمت و میگیرم
                               جای چشم اون میذارم
                                        آفتاب و بَرِش میدارم
                                               واسه چشمات در میذارم
                                                      از چشات آینه میسازم
                                                              با خودم برات میارم
                                                                 اگه چشمات بگن آره
                                                                هیچ کدوم کاری نداره


|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ سه شنبه چهارم مهر 1385 11:51