| تنهایی |
|
از قصه تنهایی ام که گفتم بغض آسمان شکست و صدای گریه اش تن زمین را لرزاند آهای ........بیصدا .......بچه کوچک همسایه خواب است ترساندیش تنهام ......اما عاشق کودک خفته همسایه ام تنهام ..........اما عاشق گلهای مریمم تنهام .................اما هنوز شمیم یاسمینها مغزم را تسخیر کرده تنهام .............................اما خوشبختم
|
|+|
نوشته شده توسط عبدالکریم احمدیان ÏÑ شنبه بیست و هفتم آبان 1385 10:41


